ذبيح الله صفا

964

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* اينقدر تدبير بهر كشتنم در كار نيست * مرگ پيش عاشقان چون زندگى دشوار نيست كاو كاو نيش مژگانت نصيب جان ماست * از گلستان تو ما را حاصلى جز خار نيست عشقبازان جانفروشانند در بازار حسن * چيز ديگر جز متاع جان درين بازار نيست هركه راه عشق پويد كار صد مجنون كند * عشق را با هرزه گرد كوه و صحرا كار نيست * مگو در سينه‌ام جا نخل قد دلستان دارد * نهال شعله‌يى در گلشن آتش مكان دارد مشو درهم ز آه و نالهء بسيار ما اى گل * كه عاشق هرچه دارد همچو بلبل در زبان دارد شدم گم در طريق كعبهء و صلى كه هامونش * دل پراضطراب افزونتر از ريگ روان دارد سرم را باز با زانوى محنت الفت است امشب * همانا غير سر بر آستان دلستان دارد ز خط افزون شود حسنت كه شاخ گل پس از سبزى * گل نشكفته‌يى در زير هر برگى نهان دارد ندارد ناقهء محمل‌نشين ذوق از حدى گويا * نگاه حسرتى سر در پى اين كاروان دارد * در غم هجر تو از جور زمان آسوده‌ايم * در فراقت از قضاى آسمان آسوده‌ايم ما خسارت‌ديدگان كاروان ماتميم * از اميد سود و از بيم زيان آسوده‌ايم نيست ما را ميل گشتن در گلستان كسى * يعنى از ناز و عتاب باغبان آسوده‌ايم * امشب ببزم وصل چو پروانه سوختيم * تا صبح همچو شمع درين خانه سوختيم تا دور گردد از رخ زنار چشم بد * همچون سپند سبحهء صد دانه سوختيم خاكش ز پاى شمع و كفن عكس شعله شد * از رشك نيك‌بختى پروانه سوختيم * كى بود ما را غم از دريا و از طوفان او * ياد آن دريا كه طوفانست كشتىبان او هست طوفان لازم دريا ولى چشم منست * بلعجب بحرى كه در كشتى بود طوفان او * روزى كه لبت را به شراب اندودند * زلف سيهت بمشك ناب اندودند چون كرد قضاخانهء حسن تو تمام * ديوار و درش بآفتاب اندودند *